X
تبلیغات
رایتل
داستان حضرت ایوب (ع) - وبلاگ نسیم هدایت
صفحه نخست | رایانامه | آرشیو مطالب | نسخه موبایل ارتباط با ما
 صفحه اصلی | پادکست قرآنی | داستانهای قرآنی | تفسیر قرآن | متن قرآن کریم  

داستان حضرت ایوب (ع)

داستان حضرت ایوب (ع)


و ایوب اذ نادى ربه انى مسنى الضر و انت ارحم الراحمین (سوره انبیاء: 84)


ایوب از نواده هاى اسحاق بن ابراهیم و داماد افرائیم بن یوسف بن یعقوب بود.

خداوند متعال او را به پیامبرى و نبوت برانگیخت و از نعمتهاى بى پایان خود به او عنایت فرمود.

گوسفندان بسیار و مزارع آباد به او عطا کرد، و او را از نعمت فرزند و جاه و جلال بهره مند ساخت.

ایوب به شکرانه نعمتهاى الهى قیام کرد. همواره بر سفره اش یتیمان و مستمندان حاضر بودند. خویشاوندان و نزدیکان خود را مورد تفقد قرار مىداد.

شیطان که آن روزها اجازه ورود به آسمانها را داشت و هنوز ممنوع نشده بود. مشاهده کرد که مقام ایوب به واسطه شکرگذارى نعمتهاى خداوند بالا رفته و فرشتگان او را به عظمت وبزرگى یاد مىکردند.

از آنجا که شیطان همواره در تلاش است که بنده سعادتمندى را بدبخت کند و مؤمنى را از راه خدا منحرف کند در صدد برآمد که از مقام ایوب بکاهد و او را در حضیض و بدبختى ساقط کند.

لذا به پیشگاه خداوند معروض داشت، خداوندا، این سپاسگزارى که از ایوب مشاهده مىشود، بواسطه نعمتهاى فراوانى است که با ارزانى داشته اى و اگر این نعمتها را از او سلب کنى و او را در بلا و گرفتارى بیفکنى، قطعا شکرگزارى او تمام خواهد شد و دیگر شکرانه نعمتى از او نخواهى دید. اینک مرا بر ثروت بیکران او مسلط کن تا صدق سخنم آشکار شود.

خداوند متعال که بر اسرار و سرائر بندگان خود آگاه است و آشکار و پنهان آنانرا بخوبى مىداند، براى اینکه ثبات قدم ایوب و ایمان محکم او بر دیگران روشن شود، به شیطان فرمود: من ثروت و اموال و فرزندان ایوب را در اختیار تو گذاشتم و ترا بر آنها مسلط ساختم. شیطان بزمین آمد و اموال ایوب را نابود کرد و تمام فرزندان او را بهلاکت رساند.

ایوب چون خبر نابود شدن اموال و هلاکت فرزندان خود را شنید، بر میزان شکر و سپاسگزارى خود افزود و بیش از پیش حمد الهى را بجاى آورد. شیطان گفت: خدایا مرا بر مزراع پر درآمد و اغنام بى شمار ایوب مسلط کن تا بى صبرى او آشکار شود

خداوند مزارع و اغنام ایوب را در اختیار او گذاشت و همه به دست او نابود شدند، ولى این خبرها کوچکترین اضطراب و ناراحتى در دل ایوب ایجاد نکرد و شکرگزاریش بیشتر شد.

شیطان که خود را شکست خورده و بیچاره دید، آخرین نیرنگ را بکار زد و از خدا خواست که جسم ایوب را گرفتار مرض و بیمارى کند و نعمت تندرستى را از او بگیرد، تا ایوب در اثر ناتندرستى، بى صبرى کند و ناسپاسى نماید.

ایوب مریض شد ولى این بلا نیز مانند سایر بلیات، ایوب را نلرزاند.

فقر و تهیدستى از یک طرف، از دست رفتن فرزندان از طرف دیگر، کسالت و ناتندرستى از یکسوى، ایوب را در فشار قرار داد. مردم دنیا پرست ظاهر بین که از حقیقت ماجرا بى خبر بودند، این بلیات را دلیل بر گنهکارى و دور افتادن از مقام قرب پروردگار دانستند و با ایوب قطع رابطه کردند.

ایوب ناچار از شهر خارج شد و در بیرون شهر در گوشه بیابان مسکن گزید و یگانه کسیکه تا آخر به او وفادار ماند همسر مهربانش (رحمه) بود که با رنج و زحمت، قوت و غذاى او را فراهم مىساخت.

چند سال گذشت و صبر و شکیبائى ایوب شیطان را بیچاره کرد و فریاد کشید که همه فرزندانش دور او جمع شدند و علت ناراحتى او را جویا شدند.

گفت: این بنده خدا مرا به زانو در آورد و مرا در پیشگاه خدا شرمنده ساخت. اینک شما را احضارذ کردم که مرادر این امر راهنمائى و کمک کنید. گفتند، چرا حیله و نیرنگ هائى که در راه گمراه ساختن امتها گذاشته بکار بردى، بکار نمى برى! گفت تمام دامهاى من در مورد ایوب از کار افتاده و بى اثر بوده است.

گفتند: پدرش آدم را بچه حیله از بهشت بیروم کردى گفت: بوسیله همسرش. گفتند: اینک همان راه را انتخاب کن و بوسیله همسر ایوب او را گرفتار نماى، زیرا کسى جز همسرش با او معاشرت و رفت و آمد ندارد.

شیطان این نظریه را پسندید و بلافاصله بصورت مردى درآمد و خود را به رحمه رسانید و وسوسه کردن را آغاز نهاد و کفت: آنهمه نعمت و ثروت از دست شما رفت و به این زندگانى پر از بلا و گرفتارى مبدل گردید. شوهرت هم که مریض و ناتوان و پیر و سالخورده است. گمان نمیکنم که این سختى و محنت، هرگز از شما برطرف شود.

همسر ایوب از شنیدن این سخنان آهى کشید. شیطان گفت: این گوسفند را نزد ایوب را نزد ایوب ببر و باو بگو آنرا ذبح کند و هنگام ذبح کردن آن، نام خدا را به زبان جارى نسازد تا شفا یابد.

رحمه نزد ایوب شتافت و گفت: اى ایوب تا کى خدایت تو را گرفتار و معذب میدارد؟ آیا بتو رحم نمیکند؟ چه شد آنهمه اموال و فرزندان تو؟ کو آن زیبایى و رخسار تو؟ بیا این گوسفند را بدون نام خدا ذبخ کن و آسوده شو!

ایوب گفت: آیا دشمن خدا به سراغ تو آمد و تو را وسوسه کرد و تو نیز سخنانش را پدیرفتى!

واى بر تو! آنهمه نعمت و مکنت که داشتیم کى بما داده بود؟! گفت: خدا. پرسید چند سال در آن ناز نعمت بسر بردیم گفت: هشتاد سال. پرسید اینک چند سال است که خداوند ما را مبتلا ساخته است گفت: هفت سال.

ایوب گفت واى بر تو! خیلى بى انصافى کردى. چرا صبر نکردى تا مدت سختى ما به اندازه مدت آسایش ما برسد؟! بخدا قسم اگر حقتعالى مرا شفا دهد، براى همین گناهت که بمن میگوئى براى غیر خدا گوسفند ذبح کنم، ترا صد تازیانه خواهم زد. برواز نزد من. آب و غذاى تو بر من حرام است و دیگر از دست تو آب و نانى نخواهم خورد.

همسر ایوب از نزد او رفت و ایوب خود را در منتهاى سختى و بلا دید. در آنحال پیشانى بر خاک نهاد و گفت: پروردگارا، سختى و فشار مرا احاطه کرده است و او ارحم الراحمینى. درى از درهاى رحمت خود را بر من باز کن و مرا خلاصى بخش.

خداوند دعاى او رامستجاب گردنید و باو وحى رسانید که پاى خود را بر زمین بکوب. پاى بر زمین زد، زیر پایش چشمه آبى پدیدار شد. بدن خود را شستشوئى داد و تمام کسالتها و مرضهاى او برطرف شد و به نیکوترین صورتها درآمد و خداوند بپاداش صبر و شکیبائى و شکر گذارى او اموال و فرزندانش را باو برگردانید.

در آنحال همسرش براى رسیدگى بحال او از شهر باز آمد ولى از شوهر ناتوان و مریض خود اثرى نیافت. گریه باو دست داد و اشک از دیدگانش سرازیر شد. در آنجا مردى زیبا را در بهترین لباس دید. او را نشناخت. خواست از او احوال شوهرش را بپرسد، ولى حیا مانع شد.

ایوب او را صدا زد و گفت: اى زن در اینجا چه میخواهى گفت: در جستجوى شوهر ناتوان و علیل خود هستم که در این بیابان افتاده بود و نمیداتم اکنون کجا رفته و چه بر سرش آمده است! گفت اگر او راببینى مىشناسى گفت: او در زمان تندرستى و نعمت، بسیار به تو شبیه بود.

گفت: من ایوب هشتم که تو میگفتى از شیطان پیروى کنم ولى من از خداونداطاعت کردم و از خداى خود خداستم نعمتهاى مرا بمن باز گردانید.

آنگاه براى آنکه ذمه ایوب از سوگندى که درباره تازیانه زدن و تاءدیب همسرش یاد گرده برى شود، باو وحى رسید که دسته اى از سوفار را که داراى صد دانه باشد و با ملایمت و مهربانى بهمسرت بزن تا بسوگند خود عمل کرده باشى و همسر مهربانت که در دوران ناکامى و سختى وفا دارى کرده است نرنجد.

آرى، خداوند بر صبر ایوب، تمام نعمتهاى از دست رفته را باو برگدانید و بهمان اندازه هم بر آن افزود تا براى صاحبدلان و خردمندان تذکرى باشد و در هنگام سختى و بلا مضطرب نشوند و با صبر و شکیبائى، نجات خود را از خدا بخواهند.

به روایت لینک:
*توجه : در صورت بازنشدن لینک های بالا مدیر وبلاگ را مطلع نمایید.(التماس دعا)
تمامی حقوق مادی و معنوی وبلاگ نسیم هدایت محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.