X
تبلیغات
رایتل
داستان اصحاب کهف - وبلاگ نسیم هدایت
صفحه نخست | رایانامه | آرشیو مطالب | نسخه موبایل ارتباط با ما
 صفحه اصلی | پادکست قرآنی | داستانهای قرآنی | تفسیر قرآن | متن قرآن کریم  

داستان اصحاب کهف

داستان اصحاب کهف

أَمْ حَسِبْت أَنَّ أَصحَب الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ ءَایَتِنَا عجَباً(9)

إِذْ أَوَى الْفِتْیَةُ إِلى الْکَهْفِ فَقَالُوا رَبَّنَا ءَاتِنَا مِن لَّدُنک رَحْمَةً وَ هَیىْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشداً(10)

فَضرَبْنَا عَلى ءَاذَانِهِمْ فى الْکَهْفِ سِنِینَ عَدَداً(11)

ثُمَّ بَعَثْنَهُمْ لِنَعْلَمَ أَى الحِْزْبَینِ أَحْصى لِمَا لَبِثُوا أَمَداً(12)

نحْنُ نَقُص عَلَیْک نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنهُمْ فِتْیَةٌ ءَامَنُوا بِرَبِّهِمْ وَ زِدْنَهُمْ هُدًى (13)

وَ رَبَطنَا عَلى قُلُوبِهِمْ إِذْ قَامُوا فَقَالُوا رَبُّنَا رَب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ لَن نَّدْعُوَا مِن دُونِهِ إِلَهاً لَّقَدْ قُلْنَا إِذاً شططاً(14)

هَؤُلاءِ قَوْمُنَا اتخَذُوا مِن دُونِهِ ءَالِهَةً لَّوْ لا یَأْتُونَ عَلَیْهِم بِسلْطنِ بَینٍ فَمَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَى عَلى اللَّهِ کَذِباً(15)

وَ إِذِ اعْتزَلْتُمُوهُمْ وَ مَا یَعْبُدُونَ إِلا اللَّهَ فَأْوُا إِلى الْکَهْفِ یَنشرْ لَکمْ رَبُّکُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَ یُهَیىْ لَکم مِّنْ أَمْرِکم مِّرْفَقاً(16)

وَ تَرَى الشمْس إِذَا طلَعَت تَّزَوَرُ عَن کَهْفِهِمْ ذَات الْیَمِینِ وَ إِذَا غَرَبَت تَّقْرِضهُمْ ذَات الشمَالِ وَ هُمْ فى فَجْوَةٍ مِّنْهُ ذَلِک مِنْ ءَایَتِ اللَّهِ مَن یهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَن یُضلِلْ فَلَن تجِدَ لَهُ وَلِیًّا مُّرْشِداً(17)

وَ تحْسبهُمْ أَیْقَاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ وَ نُقَلِّبُهُمْ ذَات الْیَمِینِ وَ ذَات الشمَالِ وَ کلْبُهُم بَسِطٌ ذِرَاعَیْهِ بِالْوَصِیدِ لَوِ اطلَعْت عَلَیهِمْ لَوَلَّیْت مِنْهُمْ فِرَاراً وَ لَمُلِئْت مِنهُمْ رُعْباً(18)

وَ کذَلِک بَعَثْنَهُمْ لِیَتَساءَلُوا بَیْنهُمْ قَالَ قَائلٌ مِّنهُمْ کمْ لَبِثْتُمْ قَالُوا لَبِثْنَا یَوْماً أَوْ بَعْض یَوْمٍ قَالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکم بِوَرِقِکُمْ هَذِهِ إِلى الْمَدِینَةِ فَلْیَنظرْ أَیهَا أَزْکى طعَاماً فَلْیَأْتِکم بِرِزْقٍ مِّنْهُ وَ لْیَتَلَطف وَ لا یُشعِرَنَّ بِکمْ أَحَداً(19)

إِنهُمْ إِن یَظهَرُوا عَلَیْکمْ یَرْجُمُوکمْ أَوْ یُعِیدُوکمْ فى مِلَّتِهِمْ وَ لَن تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً(20)

وَ کذَلِک أَعْثرْنَا عَلَیهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقُّ وَ أَنَّ الساعَةَ لا رَیْب فِیهَا إِذْ یَتَنَزَعُونَ بَیْنهُمْ أَمْرَهُمْ فَقَالُوا ابْنُوا عَلَیهِم بُنْیَناً رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیهِم مَّسجِداً(21)

سیَقُولُونَ ثَلَثَةٌ رَّابِعُهُمْ کلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسةٌ سادِسهُمْ کلْبهُمْ رَجْمَا بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سبْعَةٌ وَ ثَامِنهُمْ کلْبهُمْ قُل رَّبى أَعْلَمُ بِعِدَّتهِم مَّا یَعْلَمُهُمْ إِلا قَلِیلٌ فَلا تُمَارِ فِیهِمْ إِلا مِرَاءً ظهِراً وَ لا تَستَفْتِ فِیهِم مِّنْهُمْ أَحَداً(22)

وَ لا تَقُولَنَّ لِشاى ءٍ إِنى فَاعِلٌ ذَلِک غَداً(23)

إِلا أَن یَشاءَ اللَّهُ وَ اذْکُر رَّبَّک إِذَا نَسِیت وَ قُلْ عَسى أَن یهْدِیَنِ رَبى لاَقْرَب مِنْ هَذَا رَشداً(24)

وَ لَبِثُوا فى کَهْفِهِمْ ثَلَث مِائَةٍ سِنِینَ وَ ازْدَادُوا تِسعاً(25)

قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا لَبِثُوا لَهُ غَیْب السمَوَتِ وَ الاَرْضِ أَبْصِرْ بِهِ وَ أَسمِعْ مَا لَهُم مِّن دُونِهِ مِن وَلىٍّ وَ لا یُشرِک فى حُکْمِهِ أَحَداً(26)

9. مگر پنداشته اى از میان آیه هاى ما اهل کهف و رقیم شگفت انگیز بوده اند؟

10. وقتى آن جوانان به غار رفتند و گفتند: پروردگارا، ما را از نزد خویش رحمتى عطا کن و براى ما در کارمان صوابى مهیا فرما.

11. پس در آن غار سالهاى معدود به خوابشان بردیم .

12. آنگاه بیدارشان کردیم تا بدانیم کدام یک از دو دسته مدتى را که درنگ کرده اند، بهتر مى شمارند.

13. ما داستانشان را براى تو حق مى خوانیم . ایشان جوانانى بودند که به پروردگارشان ایمان داشتند و ما بر هدایتشان افزودیم .

14. و دلهایشان را قوى کرده بودیم که به پا خاستند و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمین است و ما هرگز جز او پروردگارى نمى خوانیم ، و گرنه باطلى گفته باشیم .

15. اینان ، قوم ما، که غیر خدا خدایان گرفته اند، چرا در مورد آنها دلیلى روشنى نمى آورند؟ راستى ستمگرتر از آن کس که دروغى درباره خدا ساخته باشد، کیست ؟

16. اگر از آنها و از آن خدایان غیر خدا را که مى پرستند گوشه گیرى و دورى مى کنید، پس سوى غار بروید تا پروردگارتان رحمت خویش را بر شما بگسترد و براى شما در کارتان گشایشى فراهم کند.

17. و خورشید را بینى که چون برآید، از غارشان به طرف راست مایل شود و چون فرو رود، به جانب چپ بگردد. و ایشان در فراخنا و قسمت بلندى غارند. این از آیه هاى خداست . هر که را خدا هدایت کند، او هدایت یافته است و هر که را خدا گمراه کند، دیگر دوستدار و دلسوز و رهبرى برایش نخواهى یافت .

18. چنان بودند که بیدارشان پنداشتى ولى خفتگان بودند. به پهلوى چپ و راستشان همى گرداندیم ، و سگشان بر آستانه دستهاى خویش را گشوده بود. اگر ایشان را مى دیدى ، به فرار از آنها روى مى گرداندى و از ترسشان آکنده مى شدى .

19. چنین بود که بیدارشان کردیم تا از همدیگر پرسش کنند. یکى از آنها گفت : چقدر خوابیدید؟ گفتند: روزى یا قسمتى از روز خوابیده ایم . گفتند: پروردگارتان بهتر داند که چه مدت خواب بوده اید. یکیتان را با این پولتان به شهر بفرستید تا بنگرد طعام کدام یکیشان پاکیزه تر است و خوردنیى از آنجا براى شما بیاورد، و باید سخت دقت کند که کسى از کار شما آگاه نشود.

20. زیرا محققا اگر بر شما آگهى و ظفر یابند، شما را یا سنگسار خواهند کرد و یا به آیین خودشان بر مى گردانند، و هرگز روى رستگارى نخواهند دید.

21. بدین سان کسانى را از آنها مطلع کردیم تا بدانند که وعده خدا حق است و در رستاخیز تردیدى نیست . وقتى که میان خویش در کار آنها مناقشه مى کردند، گفتند: بر غار آنها بنایى بسازید - پروردگار به کارشان داناتر است - و کسانى که در مورد ایشان غلبه یافته بودند، گفتند: بر غار آنها عبادتگاهى خواهیم ساخت .

22. خواهند گفت : سه تن بودند، چهارمیشان سگشان بود. و گویند پنج تن بودند، ششم آنها سگشان بوده . اما بدون دلیل و در مثل رجم به غیب مى کنند. و گویند هفت تن بودند، هشتمى آنها سگشان بوده . بگو پروردگارم شمارشان را بهتر مى داند و جز اندکى شماره ایشان را ندانند. در مورد آنها مجادله مکن مگر مجادله اى بظاهر، و درباره ایشان از هیچ یک از اهل کتاب نظر مخواه .

23. درباره هیچ چیز مگو که فردا چنین کنم ،

24. مگر آنکه خدا بخواهد. و چون دچار فراموشى شدى ، پروردگارت را یاد کن و بگو شاید پروردگارم مرا به چیزى که به صواب نزدیک تر از این باشد، هدایت کند.

25. و در غارشان سیصد سال بسر بردند و نه سال بر آن افزودند.

26. بگو خدا بهتر داند چه مدت بسر بردند. دانستن غیب آسمانها و زمین خاص ‍ اوست ؛ چه ، او بینا و شنواست . جز او دوستى ندارند و هیچ کس را در فرمان دادن خود شریک نمى کند. (از سوره مبارکه کهف )

داستان اصحاب کهف از نظر قرآن و تاریخ

آنچه از قرآن کریم در خصوص این داستان استفاده مى شود این است که پیامبر گرامى خود را مخاطب مى سازد که با مردم درباره این داستان مجادله مکن مگر مجادله اى ظاهرى و یا روشن و از احدى از ایشان حقیقت مطلب را مپرس . اصحاب کهف و رقیم جوانمردانى بودند که در جامعه اى مشرک که جز بتها را نمى پرستیدند، نشو و نما نمودند. چیزى نمى گذرد که دین توحید محرمانه در آن جامعه راه پیدا مى کند، و این جوانمردان بدان ایمان مى آورند. مردم آنها را به باد انکار و اعتراض ‍ مى گیرند، و در مقام تشدید و تضییق بر ایشان و فتنه و عذاب آنان بر مى آیند، و بر عبادت بتها و ترک دین توحید مجبورشان مى کنند. و هر که به ملت آنان مى گروید از او دست بر مى داشتند و هر که بر دین توحید و مخالفت کیش ایشان اصرار مى ورزید او را به بدترین وجهى به قتل مى رساندند.

قهرمانان این داستان افرادى بودند که با بصیرت به خدا ایمان آوردند، خدا هم هدایتشان را زیادتر کرد، و معرفت و حکمت بر آنان افاضه فرمود، و با آن نورى که به ایشان داده بود پیش پایشان را روشن نمود، و ایمان را با دلهاى آنان گره زد، در نتیجه جز از خدا از هیچ چیز دیگرى باک نداشتند. و از آینده حساب شده اى که هر کس دیگرى را به وحشت مى انداخت نهراسیدند، لذا آنچه صلاح خود دیدند بدون هیچ واهمه اى انجام دادند. آنان فکر کردند اگر در میان اجتماع بمانند جز این چاره اى نخواهند داشت که با سیره اهل شهر سلوک نموده حتى یک کلمه از حق به زبان نیاورند. و از اینکه مذهب شرک باطل است چیزى نگویند، و به شریعت حق نگروند. و تشخیص دادند که باید بر دین توحید بمانند و علیه شرک قیام نموده از مردم کناره گیرى کنند، زیرا اگر چنین کنند و به غارى پناهنده شوند بالاخره خدا راه نجاتى پیش پایشان مى گذارد. با چنین یقینى قیام نموده در رد گفته هاى قوم و اقتراح و تحکمشان گفتند: ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها لقد قلنا اذا شططا هولاء قومنا اتخذو امن دونه الهة لو لا یاتون علیهم بسلطان بین فمن اظلم ممن افترى على اللّه کذبا آنگاه پیشنهاد پناه بردن به غار را پیش کشیده گفتند: و اذ اعتزلتموهم و ما یعبدون الا اللّه فاووا الى الکهف ینشر لکم ربکم من رحمتة و یهیى ء لکم من امرکم مرفقا.

آنگاه داخل شده ، در گوشه اى از آن قرار گرفتند، در حالى که سگشان دو دست خود را دم در غار گسترده بود. و چون به فراست فهمیده بودند که خدا نجاتشان خواهد داد این چنین عرض کردند: بار الها تو در حق ما به لطف خاص خود رحمتى عطا فرما و براى ما وسیله رشد و هدایت کامل مهیا ساز.

پس خداوند دعایشان را مستجاب نمود و سالهایى چند خواب را بر آنها مسلط کرد، در حالى که سگشان نیز همراهشان بود. آنها در غار سیصد سال و نه سال زیادتر درنگ کردند. و گردش آفتاب را چنان مشاهده کنى که هنگام طلوع از سمت راست غار آنها بر کنار و هنگام غروب نیز از جانب چپ ایشان به دور مى گردید و آنها کاملا از حرارت خورشید در آسایش ‍ بودند و آنها را بیدار پنداشتى و حال آنکه در خواب بودند و ما آنها را به پهلوى راست و چپ مى گردانیدیم و سگ آنها دو دست بر در آن غار گسترده داشت و اگر کسى بر حال ایشان مطلع مى شد از آنها مى گریخت و از هیبت و عظمت آنان بسیار هراسان مى گردید.

پس از آن روزگارى طولانى که سیصد و نه سال باشد دو باره ایشان را سر جاى خودشان در غار زنده کرد تا بفهماند چگونه مى تواند از دشمنان محفوظشان بدارد، لاجرم همگى از خواب برخاسته به محضى که چشمشان را باز کردند آفتاب را دیدند که جایش تغییر کرده بود، مثلا اگر در هنگام خواب از فلان طرف غار مى تابید حالا از طرف دیگرش مى تابد، البته این در نظر ابتدائى بود که هنوز از خستگى خواب اثرى در بدنها و دیدگان باقى بود. یکى از ایشان پرسید: رفقا چقدر خواب یدید؟ گفتند: یک روز یا بعضى از یک روز. و این را از همان عوض شدن جاى خورشید حدس زدند. تردیدشان هم از این جهت بود که از عوض شدن تابش خورشید نتوانستند یک طرف تعیین کنند. عده اى دیگر گفتند: ربکم اعلم بما لبثتم و سپس اضافه کرد فابعثوا احدکم بورقکم هذه الى المدینة فلینظر ایها ازکى طعاما فلیاتکم برزق منه که بسیار گرسنه اید، و لیتلطف رعایت کنید شخصى که مى فرستید در رفتن و برگشتن و خریدن طعام کمال لطف و احتیاط را به خرج دهد که احدى از سرنوشت شما خبردار نگردد، زیرا انهم ان یظهروا علیکم یرجموکم اگر بفهمند کجائید سنگسارتان مى کنند او یعیدوکم فى ملتهم و لن تفلحوا اذا ابدا.

این جریان آغاز صحنه اى است که باید به فهمیدن مردم از سرنوشت آنان منتهى گردد، زیرا آن مردمى که این اصحاب کهف از میان آنان گریخته به غار پناهنده شدند به کلى منقرض گشته اند و دیگر اثرى از آنان نیست . خودشان و ملک و ملتشان نابود شده ، و الان مردم دیگرى در این شهر زندگى مى کنند که دین توحید دارند و سلطنت و قدرت توحید بر قدرت سایر ادیان برترى دارد. اهل توحید و غیر اهل توحید با هم اختلافى به راه انداختند که چگونه آن را توجیه کنند. اهل توحید که معتقد به معاد بودند ایمانشان به معاد محکم تر شد، و مشرکین که منکر معاد بودند با دیدن این صحنه مشکل معاد برایشان حل شد، غرض خداى تعالى از برون انداختن راز اصحاب کهف هم همین بود.

آرى ، وقتى فرستاده اصحاب کهف از میان رفقایش بیرون آمد و داخل شهر شد تا به خیال خود از همشهرى هاى خود که دیروز از میان آنان بیرون شده بود غذائى بخرد شهر دیگرى دید که به کلى وضعش با شهر خودش ‍ متفاوت بود، و در همه عمرش چنین وضعى ندیده بود، علاوه مردمى را هم که دید غیر همشهرى هایش بودند. اوضاع و احوال نیز غیر آن اوضاعى بود که دیروز دیده بود. هر لحظه به حیرتش افزوده مى شود، تا آنکه جلو دکانى رفت تا طعامى بخرد پول خود را به او داد که این را به من طعام بده - و این پول در این شهر پول رایج سیصد سال قبل بود - گفتگو و مشاجره بین دکاندار و خریدار در گرفت و مردم جمع شدند، و هر لحظه قضیه ، روشن تر از پرده بیرون مى افتاد، و مى فهمیدند که این جوان از مردم سیصد سال قبل بوده و یکى از همان گمشده هاى آن عصر است که مردمى موحد بودند، و در جامعه مشرک زندگى مى کردند، و به خاطر حفظ ایمان خود از وطن خود هجرت و از مردم خود گوشه گیرى کردند، و در غارى رفته آنجابه خواب فرو رفتند، و گویا در این روزها خدا بیدارشان کرده و الان منتظر آن شخصند که برایشان طعام ببرد.

قضیه در شهر منتشر شد جمعیت انبوهى جمع شده به طرف غار هجوم بردند. جوان را هم همراه خود برده در آنجا بقیه نفرات را به چشم خود دیدند، و فهمیدند که این شخص راست مى گفته ، و این قضیه معجزه اى بوده که از ناحیه خدا صورت گرفته است .

اصحاب کهف پس از بیدار شدنشان زیاد زندگى نکردند، بلکه پس از کشف معجزه از دنیا رفتند و اینجا بود که اختلاف بین مردم در گرفت ، موحدین با مشرکین شهر به جدال برخاستند. مشرکین گفتند: باید بالاى غار ایشان بنیانى بسازیم و به این مساءله که چقدر خواب بوده اند کارى نداشته باشیم . و موحدین گفتند بالاى غارشان مسجدى مى سازیم .

داستان از نظر غیر مسلمانان

بیشتر روایات و سندهاى تاریخى برآنند که قصه اصحاب کهف در دوران فترت ما بین عیسى و رسول خدا(صلى اللّه علیه و آله و سلم ) اتفاق افتاده است ، به دلیل اینکه اگر قبل از عهد مسیح بود قطعا در انجیل مى آمد و اگر قبل از دوران موسى (علیه السلام ) بود در تورات مى آمد، و حال آنکه مى بینیم یهود آن را معتبر نمى دانند. هر چند در تعدادى از روایات دارد که قریش آن را از یهود تلقى کرده و گرفته اند. و لیکن مى دانیم یهود آن را از نصارى گرفته چون نصارى به آن اهتمام زیادى داشته آنچه که از نصارى حکایت شده قریب المضمون با روایتى است که ثعلبى در عرائس از ابن عباس نقل کرده . چیزى که هست روایات نصارى در امورى با روایات مسلمین اختلاف دارد:

اول اینکه مصادر سریانى داستان مى گوید: عدد اصحاب کهف هشت نفر بوده اند، و حال آنکه روایات مسلمین و مصادر یونانى و غربى داستان آنان را هفت نفر دانسته اند.

دوم اینکه داستان اصحاب کهف در روایات ایشان از سگ ایشان هیچ اسمى نبرده است .

سوم اینکه مدت مکث اصحاب کهف را در غار دویست سال و یا کمتر دانسته و حال آنکه معظم علماى اسلام آن را سیصد و نه سال یعنى همان رقمى که از ظاهر قرآن برمى آید دانسته اند. و علت این اختلاف و تحدید مدت مکث آنان به دویست سال این است که گفته اند آن پادشاه جبار که این عده را مجبور به بت پرستى مى کرده و اینان از شر او فرار کرده اند اسمش ‍ دقیوس بوده که در حدود سالهاى 249 - 251 م زندگى مى کرده ، و این را هم مى دانیم که اصحاب کهف به طورى که گفته اند در سال 425 و یا سال 437 و یا 439 از خواب بیدار شده اند پس براى مدت لبث در کهف بیش از دویست سال یا کمتر باقى نمى ماند، و اولین کسى که از مورخین ایشان این مطالب را ذکر کرده به طورى که گفته است جیمز ساروغى سریانى بوده که متولد 451 م و متوفاى 521 م بوده و دیگران همه تاریخ خود را از او گرفته اند، و به زودى تتمه اى براى این کلام از نظر خواننده خواهد گذشت .

غار اصحاب کهف کجاست ؟

در نواحى مختلف زمین به تعدادى از غارها برخورد شده که در دیوارهاى آن تمثالهایى چهار نفرى و پنج نفرى و هفت نفرى که تمثال سگى هم با ایشان است کشیده اند. و در بعضى از آن غارها تمثال قربانیى هم جلو آن تمثالها هست که مى خواهند قربانیش کنند. انسان مطلع وقتى این تصویرها را آن هم در غارى مشاهده مى کند فورا به یاد اصحاب کهف مى افتد، و چنین به نظر مى رسد که این نقشه ها و تمثالها اشاره به قصه آنان دارد و آن را کشیده اند تا رهبانان و آنها که خود را جهت عبادت متجرد کرده اند و در این غار براى عبادت منزل مى کنند با دیدن آن به یاد اصحاب کهف بیفتند، پس ‍ صرف یادگارى است که در این غارها کشیده شده نه اینکه علامت باشد براى اینکه اینجا غار اصحاب کهف است .

غار اصحاب کهف که در آنجا پناهنده شدند و اصحاب در آنجا از نظرها غایب گشتند، مورد اختلاف شدید است که چند جا را ادعا کرده اند:

غار اول :

کهف افسوس . افسوس به کسر همزه و نیز کسر فاء - و بنا به ضبط کتاب مراصد الاطلاع که مرتکب اشتباه شده به ضمه همره و سکون فاء - شهر مخروبه اى است در ترکیه که در هفتاد و سه کیلومترى شهر بزرگ ازمیر قرار دارد، و این غار در یک کیلومترى - و یا کمتر - شهر افسوس نزدیک قریه اى به نام ایاصولوک و در دامنه کوهى به نام ینایرداغ قرار گرفته است .

و این غار، غار وسیعى است که در آن به طورى که مى گویند صدها قبر که با آجر ساخته شده هست . خود این غار هم در سینه کوه و رو به جهت شمال شرقى است ، و هیچ اثرى از مسجد و یا صومعه و یا کلیسا و خلاصه هیچ معبد دیگرى بر بالاى آن دیده نمى شود. این غار در نزد مسیحیان نصارى از هر جاى دیگرى معروف تر است ، و نامش در بسیارى از روایات مسلمین نیز آمده .

و این غار على رغم شهرت مهمى که دارد به هیچ وجه با آن مشخصاتى که در قرآن کریم راجع به آن غار آمده تطبیق نمى کند.

اولا براى اینکه خداى تعالى درباره اینکه در چه جهت از شمال و جنوب مشرق و مغرب قرار گرفته مى فرماید آفتاب وقتى طلوع مى کند از طرف راست غار به درون آن مى تابد و وقتى غروب مى کند از طرف چپ غار، و لازمه این حرف این است که درب غار به طرف جنوب باشد، و غار افسوس ‍ به طرف شمال شرقى است (که اصلا آفتاب گیر نیست مگر مختصرى ). و همین ناجورى مطلب باعث شده که مراد از راست و چپ را راست و چپ کسى بگیرند که مى خواهد وارد غار شود نه از طرف دست راست کسى که مى خواهد از غار بیرون شود، و حال آنکه قبلا هم گفتیم معروف از راست و چپ هر چیزى راست و چپ خود آن چیز است نه کسى که به طرف آن مى رود.

بیضاوى در تفسیر خود گفته : در غار در مقابل ستارگان بنات النعش قرار دارد، و نزدیک ترین مشرق و مغربى که محاذى آن است مشرق و مغرب راءس السرطان است و وقتى که مدار آفتاب با مدار آن یکى باشد آفتاب به طور مائل و مقابل در طرف چپ غار مى تابد و شعاعش به طرف مغرب کشیده مى شود، و در هنگام غروب از طرف محاذى صبح مى تابد و شعاع طرف عصرش به جاى تابش طرف صبح کشیده مى شود، و عفونت غار را از بین برده هواى آن را تعدیل مى کند، و در عین حال بر بدن آنان نمى تابد و با تابش خود اذیتشان نمى کند و لباسهایشان را نمى پوساند. این بود کلام بیضاوى . غیر او نیز نظیر این حرف را زده اند.

علاوه بر اشکال گذشته مقابله در غار با شمال شرقى با مقابل بودن آن با بنات النعش که در جهت قطب شمالى قرار دارد سازگار نیست ، از این هم که بگذریم گردش آفتاب آنطور که ایشان گفته اند با شمال شرقى بودن در غار نمى سازد، زیرا بنائى که در جهت شمال شرقى قرار دارد و در طرف صبح ، آفتاب به جانب غربى اش مى تابد ولى در موقع غروب در ساختمان و حتى پیش خان آن در زیر سایه فرو مى رود، نه تنها در هنگام غروب ، بلکه بعد از زوال ظهر آفتاب رفته و سایه گسترده مى شود. مگر آنکه کسى ادعا کند که مقصود از جمله و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال این است که آفتاب به ایشان نمى تابد، و یا آفتاب در پشت ایشان قرار مى گیرد (دقت فرمائید).

و اما ثانیا براى اینکه جمله و هم فى فجوه منه مى گوید اصحاب کهف در بلندى غار قرار دارند، و غار افسوس به طورى که گفته اند بلندى ندارد، البته این در صورتى است که فجوة به معناى مکان مرتفع باشد، ولى مسلم نیست ، و قبلا گذشت که فجوة به معناى ساحت و درگاه است . پس این اشکال وارد نیست .

و اما ثالثا براى اینکه جمله قال الّذین غلبوا على امرهم لنتخذن علیهم مسجدا ظاهر در این است که مردم شهر مسجدى بر بالاى آن غار بنا کردند، و در غار افسوس اثرى حتى خرابه اى از آن به چشم نمى خورد، نه اثر مسجد نه اثر صومعه و نه مانند آن . و نزدیک ترین بناى دینى که در آن دیار به چشم مى خورد کلیسایى است که تقریبا در سه کیلومترى غار قرار دارد، و هیچ جهتى به ذهن نمى رسد که آن را به غار مرتبط سازد.

از این هم که بگذریم در غار افسوس اثرى از رقیم و نوشته دیده نشده که دلالت کند یک یا چند تا از آن قبور، قبور اصحاب کهف است ، و یا شهادت دهد و لو تا حدى که چند نفر از این مدفونین مدتى به خواب رفته بودند، پس از سالها خدا بیدارشان کرده و دو باره قبض روحشان نموده است .

غار دوم :

دومین غارى که احتمال داده اند کهف اصحاب کهف باشد غار رجیب است که در هشت کیلومترى شهر عمان پایتخت اردن هاشمى نزدیک دهى به نام رجیب قرار دارد. غارى است در سینه جنوبى کوهى پوشیده از صخره ، اطراف آن از دو طرف یعنى از طرف مشرق و مغرب باز است که آفتاب به داخل آن مى تابد، در غار در طرف جنوب قرار دارد، و در داخل غار طاقنمائى کوچک است به مساحت 5/32 متر در یک سکوئى به مساحت تقریبا 33 و در این غار نیز چند قبر هست به شکل قبور باستانى روم و گویا عدد آنها هشت و یا هفت است .

بر دیوار این غار نقشه ها و خطوطى به خط یونانى قدیم و به خط ثمودیان دیده مى شود که چون محو شده خوب خوانده نمى شود، البته بر دیوار عکس سگى هم که با رنگ قرمز و زینت هاى دیگرى آراسته شده دیده مى شود.

و بر بالاى غار آثار صومعه بیزانس هست که از گنجینه ها و آثار دیگرى است که در آنجا کشف گردیده است و معلوم مى شود بناى این صومعه در عهد سلطنت جوستینوس اول یعنى در حدود 418 - 427 ساخته شده و آثار دیگرى که دلالت مى کند که این صومعه یک بار دیگر تجدید بنا یافته است و مسلمانان آن را پس از استیلا بر آن دیار مسجدى قرار داده اند. چون مى بینیم که این صومعه محراب و ماءذنه و وضوخانه دارد، و در ساحت و فضاى جلو در این غار آثار مسجد دیگرى است که پیداست مسلمین آن را در صدر اسلام بنا نهاده و هر چندى یک بار مرمت کرده اند و پیداست که این مسجد بر روى خرابه هاى کلیسایى قدیمى از رومیان ساخته شده ، و این غار على رغم اهتمامى که مردم بدان داشته و عنایتى که به حفظش نشان مى دادند و آثار موجود در آن از این اهتمام و عنایت حکایت مى کند غارى متروک و فراموش شده بوده ، و به مرور زمان خراب و ویران گشته تا آنکه اداره باستان شناسى اردن هاشمى اخیرا در صدد برآمده که در آن حفارى کند و نقب بزند و آن را پس از قرنها خفاء از زیر خاک دوباره ظاهر سازد.

در آثارى که از آنجا استخراج کردند شواهدى یافت شده که دلالت مى کند که این غار همان غار اصحاب کهف است که داستانش در قرآن کریم آمده .

در تعدادى از روایات مسلمین همچنانکه بدان اشاره شد نیز همین معنا آمده است که غار اصحاب کهف در اردن واقع شده . و یاقوت آنها را در معجم البلدان خود آورده است . و رقیم هم اسم دهى است نزدیک به شهر عمان که قصر یزید بن عبدالملک در آنجا بوده است . البته قصر دیگرى هم در قریه اى دیگر نزدیک به آن دارد که نامش موقر است و شاعر که گفته :


  • یزرن على تنانیه یزیدا 

  • با کناف الموقر و الرقیم

آن زمان بر بالاى آن کاخ یزید را دیدار مى کنند در حالى که موقر و رقیم در چشم انداز ایشان است . و شهر عمان امروزى هم درجاى شهر فیلادلفیا که از معروفترین و زیباترین شهرهاى آن عصر بوده ساخته شده است ، و این شهر تا قبل از ظهور دعوت اسلامى بوده ، او خود آن شهر و پیرامونش از اوائل قرن دوم میلادى در تحت استیلاى حکومت روم بود تا آنکه سپاه اسلام سر زمین مقدس را فتح کرد.

و حق مطلب این است که مشخصات غار اصحاب کهف با این غار بهتر انطباق دارد تا غارهاى دیگر.

غار سوم :

غارى است که در کوه قاسیون قرار دارد و این کوه در نزدیکى هاى شهر صالحیه دمشق است که اصحاب کهف را به آنجا نیز نسبت مى دهند.

غار چهارم :

غارى است که در بتراء یکى از شهرهاى فلسطین است که اصحاب کهف را به آنجا نیز نسبت مى دهند.

غار پنجم :

غارى است که به طورى که گفته اند در شبه جزیره اسکاندیناوى در شمال اروپا کشف شده و در آنجا به هفت جسد سالم برخوردند که در هیاءت رومیان بوده احتمال داده اند که همان اصحاب کهف باشند.

و چه بسا غارهاى دیگرى که اصحاب کهف را به آنها نیز نسبت مى دهند، همچنانکه مى گویند نزدیکیهاى شهر نخجوان یکى از شهرهاى قفقاز غارى است که اهالى آن نواحى احتمال داده اند که غار اصحاب کهف باشد، و مردم به زیارت آنجا مى روند.

و لیکن هیچ شاهدى که دلالت کند بر این که یکى از این غارها همان غارى باشد که در قرآن یاد شده در دست نیست ، علاوه بر اینکه مصادر تاریخى این دو غار آخرى را تکذیب مى کند، چون قصه اصحاب کهف على اى حال قصه اى است رومى و در تحت سلطه و سیطره رومیان اتفاق افتاده ، و رومیان حتى در بحبوحه قدرت و مجد و عظمتشان تا حدود قفقاز و اسکاندیناوى تسلط نیافتند.

داستان اصحاب کهف در روایات

در تفسیر قمى در ذیل آیه ام حسبت ان اصحاب الکهف از امام (علیه السلام ) روایت آورده که فرمود: ما به تو آیت ها و معجزه هائى دادیم که از داستان اصحاب کهف مهم تر بود، آیا از این داستان تعجب مى کنى که جوانانى بودند در قرون فترت که فاصله نبوت عیسى بن مریم و محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) بود، زندگى مى کرده اند. و اما رقیم عبارت از دو لوح مسى بوده که داستان اصحاب کهف را روى آن حک نموده اند که دقیانوس ، پادشاه آنها چه دستورى به ایشان داده بود، و آنان چگونه از دستور او سر پیچیده اسلام را پذیرفته بودند، و سرانجام کارشان چه شد.

و باز در همان کتاب از ابن ابى عمیر از ابى بصیر از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمود: سبب نزول سوره کهف این بود که قریش سه نفر را به قبیله نجران فرستادند تا از یهودیان آن دیار مسائلى را بیاموزند و با آن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) را بیازمایند، و آن سه نفر نضر بن حارث بن کلده و عقبة بن ابى معیط و عاص بن وائل سهمى بودند.

این سه نفر به سوى نجران بیرون شده جریان را با علماى یهود در میان گذاشتند. یهودیان گفتند سه مساءله از او بپرسید اگر آنطور که ما مى دانیم پاسخ داد در ادعایش راستگو است ، و سپس از او یک مساءله دیگر بپرسید اگر گفت مى دانم بدانید که دروغگو است .

گفتند: آن مسائل چیست ؟ جواب دادند که از احوال جوانانى بپرسید که در قدیم الایام بودند و از میان مردم خود بیرون شده غایب گشتند. و در مخفیگاه خود خوابیدند، چقدر خوابیدند؟ و تعدادشان چند نفر بود؟ و چه چیز از غیر جنس خود همراهشان بود؟ و داستانشان چه بود؟

مطلب دوم اینکه از او بپرسید داستان موسى که خدایش دست ور داد از عالم پیروى کن و از او تعلیم گیر چه بوده ؟ و آن عالم که بوده ؟ و چگونه پیرویش کرد؟ و سرگذشت موسى با او چه بود؟

سوم اینکه از او سرگذشت شخصى را بپرسید که میان مشرق و مغرب عالم را بگردید تا به سد یاءجوج و ماءجوج برسید، او که بود؟ و داستانش چگونه بوده است .

یهودیان پس از عرض این مسائل جواب آنها را نیز به فرستادگان قریش داده گفتند: اگر اینطور که ما شرح دادیم جواب داد صادق است و گرنه دروغ مى گوید.

پرسیدند: آن یک سؤ ال که گفتید چیست ؟

گفتند: از او بپرسید قیامت چه وقت به پا مى شود، اگر ادعا کرد که من مى دانم چه موقع به پا مى شود دروغگو است ، و اگر گفت جز خدا کسى تاریخ آن را نمى داند راستگو است .

فرستادگان قریش به مکه برگشتند و نزد ابوطالب جمع شدند و گفتند: پسر برادرت ادعا مى کند که اخبار آسمانها برایش مى آید، ما از او چند مساءله پرسش مى کنیم اگر جواب داد مى دانیم که راستگو است و گرنه مى فهمیم که دروغ مى گوید.

ابوطالب گفت : بپرسید آنچه دلتان مى خواهد. آنها، آن مسائل را مطرح کردند.

رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود: فردا جوابهایش را مى دهم و در این وعده اى که داد ان شاء اللّه نگفت . به همین جهت چهل روز وحى از او قطع شد تا آنجا که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) غمگین گردید و یارانش که به وى ایمان آورده بودند به شک افتادند، و قریش شادمان شده و شروع کردند به استهزاء و آزار، و ابوطالب سخت در اندوه شد.

پس از چهل شبانه روز سوره کهف بر وى نازل شد، رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) از جبرئیل سبب تاءخیر را پرسید؟ گفت ما قادر نیستیم از پیش خود نازل شویم جز به اذن خدا. سپس در این سوره فرمود: اى محمد تو گمان کرده اى داستان اصحاب کهف و رقیم از آیات ما امرى عجیب است آنگاه از آیه اذ اوى الفتیة به بعد داستان ایشان را شروع نموده و بیان فرمود.

آنگاه امام صادق (علیه السلام ) اضافه کرد که اصحاب کهف و رقیم در زمان پادشاهى جبار و ستمگر زندگى مى کردند که اهل مملکت خود را به پرستش بتها دعوت مى کرد و هر که سر باز مى زد او را مى کشت ، و اصحاب کهف در آن کشور مردمى با ایمان و خداپرست بودند. پادشاه ماءمورینى در دروازه شهر گمارده بود تا هر کس خواست بیرون شود، اول به بتها سجده بکند، این چند نفر به عنوان شکار بیرون شدند، و در بین راه به شبانى برخوردند او را به دین خود دعوت کردند نپذیرفت ولى سگ او دعوت ایشان را پذیرفته به دنبال ایشان به راه افتاد.

سپس امام فرمود: اصحاب کهف به عنوان شکار بیرون آمدند، اما در واقع از کیش بت پرستى فرار کردند. چون شب فرا رسید با سگ خود داخل غارى شدند خداى تعالى خواب را بر ایشان مسلط کرد، همچنانکه فرموده : فضربنا على اذانهم فى الکهف سنین عددا پس در غار خوابیدند تا روزگارى که خدا آن پادشاه و اهل آن شهر را هلاک نمود و آن روزگار را سپرى کرد و روزگارى دیگر و مردم دیگرى پیش آورد.

در این عصر بود که اصحاب کهف از خواب بیدار شده یکى از ایشان به دیگران گفت : به نظر شما چقدر خوابیدیم ؟ نگاه به آفتاب کردند دیدند بالا آمده گفتند: به نظر ما یک روز و یا پاره اى از یک روز خواب بوده ایم . آنگاه به یکى از نفرات خود گفتند این پول را بگیر و به درون شهر برو اما به طورى که تو را نشناسند پس در بازار مقدارى خوراک برایمان خریدارى کن زنهار که اگر تو را بشناسند، و به نهانگاه ما پى ببرند همه ما را مى کشند و یا به دین خود بر مى گردانند.

آن مرد پول را برداشته وارد شهر شد لیکن شهرى دید بر خلاف آن شهرى که از آن بیرون آمده بودند و مردمى دید بر خلاف آن مردم هیچ یک از افراد آنان را نشناخت و حتى زبان ایشان را هم نفهمید، مردم به وى گفتند: تو کیستى و از کجا آمده اى ؟ او جریان را گفت اهل شهر با پادشاهشان به راهنمایى آن مرد بیرون آمده تا به در غار رسیدند، و به جستجوى آن پرداختند بعضى گفتند سه نفرند که چهارمى آنان سگ ایشان است . بعضى گفتند پنج نفرند که ششمى آنان سگشان است . بعضى دیگر گفتند: هفت نفرند که هشتمى آنان سگشان مى باشد.

آنگاه خداى سبحان با حجابى از رعب و وحشت میان اصحاب کهف و مردم شهر حائلى ایجاد کرد که احدى قدرت بر داخل شدن بدانجا را ننمود غیر از همان یک نفرى که خود از اصحاب کهف بود. او وقتى وارد شد دید رفقایش در هراس از اصحاب دقیانوس اند و خیال مى کردند این جمعیت همانهایند که از مخفیگاه آنان با خبر شده اند، مردى که از بیرون آمده بود جریان را به ایشان گفت که در حدود چند صد سال است که ما در خواب بوده ایم و سرگذشت ما معجزه اى براى مردم گشته ، آنگاه گریسته از خدا خواستند دوباره به همان خواب اولیشان برگرداند.

سپس پادشاه شهر گفت جا دارد ما بر بالاى این غار مسجدى بسازیم که زیارتگاهى برایمان باشد، چون این جمعیت مردمى با ایمان هستند، پس ‍ آنان در سال دو نوبت این پهلو و آن پهلو مى شوند شش ماه بر پهلوى راست هستند و شش ماه دیگر بر پهلوى چپ و سگ ایشان دستهاى خود را گسترده و دم در غار خوابیده است ، که خداى تعالى درباره داستان ایشان در قرآن کریم فرموده : نحن نقص علیک نباهم بالحق ....

مولف : این روایت از روشن ترین روایات این داستان است که علاوه بر روشنى متن آن تشویش و اضطرابى هم در آن نیست . با این وصف ، این نکته را هم متضمن است که مردمى که در عدد آنها اختلاف کردند و یکى گفت سه نفر و یکى گفت پنج نفر و دیگرى گفت هفت نفر، همان اهل شهر بوده اند که در غار اجتماع کرده بودند، و این خلاف ظاهر آیه است . و نیز متضمن این نکته است که اصحاب کهف براى بار دوم نیز به خواب رفتند و نمردند و نیز سگشان هنوز هم در غار دستهایش را گسترده و اصحاب کهف در هر سال دو نوبت این پهلو، آن پهلو مى شوند، و هنوز هم به همان هیات سابق خود هستند، و حال آنکه بشر تاکنون در روى زمین به غارى که در آن عده اى به خواب رفته باشند بر نخورده است .

بعلاوه در ذیل این روایت عبارتى است که ما آن را نقل نکردیم ، چون احتمال دادیم جزو روایت نباشد بلکه کلام خود قمى و یا روایت دیگرى باشد، و آن این است که جمله و لبثوا فى کهفهم ثلاث مائه سنین و ازدادوا تسعا جزو کلام اهل کتاب است ، و جمله قل اللّه اعلم بما لبثوا رد آن است ، و حال آنکه در بیان سابق ما این معنا از نظر خواننده گذشت که سیاق آیات با این حرف مخالف است و نظم بلیغ قرآنى آن را نمى پذیرد.

در بیان داستان اصحاب کهف از طریق شیعه و سنى روایات بسیارى وجود دارد و لیکن خیلى با هم اختلاف دارند، به طورى که در میان همه آنها حتى دو روایت دیده نمى شود که از هر جهت مثل هم باشند. مثلا یک اختلافى که در آنها هست این است که در بعضى از آنها مانند روایت بالا آمده که پرسش هاى قریش از آن جناب چهار تا بوده : یکى اصحاب کهف دوم داستان موسى و عالم و سوم قصه ذوالقرنین چهارم قیام قیامت . و در بعضى دیگر آمده که پرسش از سه چیز بوده : اصحاب کهف و ذوالقرنین و روح . در این روایات آمده که علامت صدق دعوى رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) این است که از اصحاب کهف و ذو القرنین جواب بگوید، و از آخرى یعنى روح جواب ندهد، و آن جناب از آن دو جواب داد و در پاسخ از روح آیه آمد: قل الروح من امر ربى ... و از آن جواب نداد. و شما خواننده محترم در بیان آیه مذکور متوجه شدید که آیه در مقام جواب ندادن نبود و نخواسته از جواب دادن طفره برود بلکه حقیقت و واقع روح را بیان مى کند پس نباید گفت که آن جناب از سؤ ال درباره روح جواب نداد.

و از جمله اختلافاتى که در بیشتر روایات هست این است که اصحاب کهف و اصحاب رقیم یک جماعت بوده اند. و در بعضى دیگر آمده که اصحاب رقیم طایفه دیگرى بوده اند که خداى تعالى نامشان را با اصحاب کهف آورده . ولى از توضیح داستان اصحاب رقیم اعراض نموده . آنگاه روایت مزبور قصه اصحاب رقیم را چنین آورده که سه نفر بودند از خانه بیرون شدند تا براى خانواده هاى خود رزقى تهیه کنند، در بیابان به رگبار باران برخوردند، ناچار به غارى پناهنده شدند، و اتفاقا در اثر ریزش باران سنگ بسیار بزرگى از کوه حرکت کرده درست جلو غار آمد و آن را بست و این چند نفر را در غار حبس کرد.

یکى از ایشان گفت : بیایید هر کس کار نیکى دارد خداى را به آن سوگند دهد تا این بلا را از ما دفع کند. یکى کار نیکى که داشت بیان کرد و خداى رابه آن قسم داد سنگ قدرى کنار رفت به طورى که روشنایى داخل غار شد. دومى کار نیک خود را گفت و خداى را به آن سوگند داد سنگ کنار رفت ، به قدرى که یک دیگر را مى دیدند. سومى که این کار را کرد سنگ به کلى کنار رفت و بیرون آمدند. این روایت را الدر المنثور از نعمان بن بشیر نقل کرده که او بدون سند از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) روایت کرده است .

لیکن آنچه از قرآن کریم ماءنوس و معهود است این است که هیچ وقت اشاره به داستانى نمى کند مگر آنکه آن را توضیح مى دهد ومعهود نیست که اسم داستانى را ببرد و اصلا درباره آن سخنى نگوید، و یا اسم دو داستان را ببرد و آن وقت یکى را بیان نموده دومى را به کلى فراموش کند.

و از جمله اختلافات این است که در پاره اى روایات دارد: پادشاه مزبور که اصحاب کهف از شر او فرار کردند اسمش دقیانوس (دیوکلیس 285 م - 5.3 م ) پادشاه روم بوده . و در بعضى دیگر آمده که او ادعاى الوهیت مى کرده . و در بعضى آمده که وى دقیوس (دسیوس 249 م - 251 م ) پادشاه روم بوده ، و بین این دو پادشاه ده سال فاصله است ، و آن پادشاه اهل توحید را مى کشته و مردم را به پرستش بتها دعوت مى کرده . و در بعضى از روایات آمده که مردى مجوسى بوده که مردم را به دین مجوس ‍ مى خوانده در حالى که تاریخ نشان نمى دهد که مجوسیت در بلاد روم شیوع یافته باشد. و در بعضى روایات آمده که اصحاب کهف قبل از مسیح (علیه السلام ) بوده اند.

و از جمله اختلافات این است که در بعضى از روایات دارد: رقیم اسم شهرى بوده که اصحاب کهف از آنجا بیرون شدند. و در بعضى دیگر آمده اسم بیابانى است . و در بعضى دیگر آمده اسم کوهى است که غار مزبور در آن قرار گرفته . و در بعضى دیگر آمده که اسم سگ ایشان است . و در بعضى آمده که اسم لوحى است از سنگ . و در بعضى دیگر گفته شده از قلع و در بعضى دیگر از مس و در بعضى دیگر آمده که از طلا بوده و اسامى اصحاب کهف در آن حک شده و همچنین اسم پدرانشان و داستانشان ، و این نوشته را دم در کهف نصب کرده اند. بعضى دیگر از روایات مى گوید در داخل کهف بوده و در بعضى دیگرآمده که بر سر در شهر آویزان بوده ، و در بعضى دیگر آمده که در خزانه بعضى از ملوک یافت شده ، و در بعضى آن را دو لوح دانسته است .

اختلاف دیگرى که در روایات آمده درباره وضع جوانان است ، در بعضى از روایات آمده که ایشان شاهزاده بوده اند در بعضى دیگر آمده که از اولاد اشراف بوده اند. و در بعضى دیگر آمده که از فرزندان علماء بوده اند. و در بعضى دیگر آمده که خودشان شش نفر بوده و هفتمى ایشان چوپانى بوده که گوسفند مى چرانده که سگش هم بااو آمده . و در حدیث وهب بن منبه که هم الدر المنثور آن را آورده و هم ابن اثیر در کامل نقل کرده مى گوید که : اصحاب کهف حمامى بوده اند که در بعضى از حمامهاى شهر کار مى کرده اند، وقتى شنیدند که سلطان مردم را به بت پرستى وادار مى کند از شهر بیرون شدند. و در بعضى دیگر از روایات آمده که ایشان از وزراء پادشاه آن عصر بوده اند که همواره در امور و مهمات مورد شور او قرار مى گرفته اند.

یکى دیگر از اختلافات این است که : در بعضى از روایات آمده که اصحاب کهف قبل از بیرون آمدن از شهر مخالفت خود را علنى کرده بودند، و شاه هم فهمیده بود. و در بعضى دیگر دارد که شاه ملتفت نشد تا بعد از آنکه از شهر بیرون رفتند. و در بعضى دیگر آمده که این عده با هم توطئه کردند براى بیرون آمدن . و در بعضى دیگر آمده که نفر هفتمى آنان چوپانى بوده که به ایشان پیوسته است ، و در بعضى دیگر آمده که تنها سگ آن چوپان ایشان را همراهى کرد.

باز از موارد اختلاف یکى این است که بعد از آنکه فرار کردند، و پادشاه فهمید در جستجوى ایشان برآمد ولى اثرى از ایشان نیافت . و در بعضى روایات دیگر آمده که پس از جستجو ایشان را در غار پیدا کرد که خوابیده بودند، دستور داد در غار را تیغه کنند تا در آنجا از گرسنگى و تشنگى بمیرند، و زنده به گور شوند تا کیفر نافرمانى خود را دریابند. این بود تا روزگارى که خدا مى خواست بیدارشان کند، چوپانى را فرستاد تا آن بنیان را خراب کرده تا زاغه اى براى گوسفندان خود درست کند، در این موقع خداى تعالى ایشان را بیدار کرد، و سرگذشتشان از اینجا شروع مى شود.

مورد اختلاف دیگر این است که : در بعضى از روایات آمده که دوباره به خوابشان کرد و تا روز قیامت بیدار نمى شوند، و در هر سال دو نوبت از این پهلو به آن پهلویشان مى کند.

یکى دیگر اختلافى است که در مدت خوابشان شده . در بیشتر روایات آمده همان سیصد و نه سال که قرآن کریم فرموده ، است . و در بعضى دیگر آمده که سیصد و نه سال حکایت قول اهل کتاب است و جمله قل الله اعلم بما لبثوا رد آن است . و در بعضى دیگر آمده که سیصد سال بوده و نه سال را اهل کتاب اضافه کرده اند.

و از این قبیل اختلافات که در روایات آمده بسیار است ، و بیشتر آنچه که از طرق عامه روایت شده در کتاب الدرالمنثور و بیشتر آنچه از طرق شیعه نقل شده در کتاب بحار و تفسیر برهان و نور الثقلین جمع آورى شده ، اگر کسى بخواهد به همه آنها دست یابد باید به این کتابها مراجعه کند. تنها مطلبى که مى توان گفت این روایات در آن اتفاق دارنداین است که اصحاب کهف مردمى موحد بودند، و از ترس پادشاهى جبار که مردم را مجبور به شرک مى کرده گریخته اند و به غارى پناه برده در آنجا به خواب رفته اند - تا آخر آنچه که قرآن از داستان ایشان آورده .

و در تفسیر عیاشى از سلیمان بن جعفر همدانى روایت کرده که گفت : امام صادق (علیه السلام ) به من فرمود: اى سلیمان مقصود از فتى کیست ؟ عرض کردم فدایت شوم نزد ما جوان را فتى گویند، فرمود: مگر نمى دانى که اصحاب کهف همگیشان کامل مردانى بودند و مع ذلک خداى تعالى ایشان را فتى نامیده . اى سلیمان فتى کسى است که به خدا ایمان بیاورد و پرهیزکارى کند.

مؤلف : در معناى این روایت مرحوم کلینى در کافى از قمى روایت مرفوعه اى از امام صادق (علیه السلام ) آورده ، لیکن از ابن عباس روایت شده که او گفته اصحاب کهف جوانانى بودند.

و در الدر المنثور است که ابن ابى حاتم از ابى جعفر روایت کرده که گفت : اصحاب کهف همه صراف بودند.

مؤ لف : قمى نیز به سند خود از سدیر صیرفى از امام باقر (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : اصحاب کهف شغلشان صرافى بوده . و لیکن در تفسیر عیاشى از درست از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که در حضورشان گفتگو از اصحاب کهف شد فرمود: صراف پول نبودند، بلکه صراف کلام و افرادى سخن سنج بودند.

و در تفسیر عیاشى از ابى بصیر از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که گفت : اصحاب کهف ایمان به خدا را پنهان و کفر را اظهار داشتند و به همین جهت خداوند اجرشان را دو برابر داد.

مؤ لف : در کافى نیز در معناى این حدیث روایتى از هشام بن سالم از آن جناب نقل شده . و نیز در معناى آن عیاشى از کاهلى از آن جناب و از درست در دو خبر از آن جناب آورده که در یکى از آنها آمده که : اصحاب کهف در ظاهر زنار مى بستند و در اعیاد مردم شرکت مى کردند.

و نباید به این روایات اشکال کرد که از ظاهر آیه اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض لن ندعو من دونه الها بر مى آید که اصحاب کهف تقیه نمى کرده اند. و اینکه مفسرین در تفسیر حکایت کلام ایشان که گفته اند اویعیدوکم ... احتمال تقیه داده اند صحیح نیست ، براى اینکه اگر به یاد خواننده باشد گفتیم که بیرون شدن آنان از شهر، هجرت از شهر شرک بوده که در آن از اظهار کلمه حق و تدین به دین توحید ممنوع بوده اند. چیزى که هست تواطى آنان که شش نفر از معروفها و اهل شرف بوده اند، و اعراضشان از اهل و مال و وطن جز مخالفت با دین وثنیت عنوان دیگرى نداشته . پس اصحاب کهف در خطر عظیمى بوده اند، به طورى که اگر بر آنان دست مى یافتند یا سنگسار مى شدند و یا آنکه مجبور به قبول دین قوم خود مى گشتند.

و با این زمینه کاملا روشن مى شود که قیام ایشان در اول امر و گفتن : ربنا رب السموات و الارض لن ندعوا من دونه الها اعلام علنى مخالفت با مردم و تجاهر بر مذمت بت پرستى و توهین به طریقه مردم نبوده ، زیرا اوضاع عمومى محیط، چنین اجازه اى به آنان نمى داد، بلکه این حرف را در بین خود گفته اند.

و به فرضى هم که تسلیم شویم که جمله اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض دلالت دارد براینکه ایشان تظاهر به ایمان و مخالفت با بت پرستى مى کرده اند و تقیه را کنار گذاشته بودند، تازه مى گوییم این در آخرین روزهایى بوده که در میان مردم بوده اند، و قبل از اینکه چنین تصمیمى بگیرند در میان مردم با تقیه زندگى مى کرده اند. پس معلوم شد که سیاق هیچ یک از دو آیه منافاتى با تقیه کردن اصحاب کهف در روزگارى که در شهر و در میان مردم بودند، ندارد.

و در تف سیر عیاشى نیز از ابى بکر حضرمى از امام صادق (علیه السلام ) روایت کرده که فرمو: اصحاب کهف نه یکدیگر را مى شناختند و نه با هم عهد و میعادى داشتند بلکه در صحرا یکدیگر را دیده با هم عهد و پیمان بستند، و از یکدیگر، یعنى دو به دو عهد گرفتند، آنگاه قرار گذاشتند که یک باره مخالفت خود را علنى ساخته به اتفاق در پى سرنوشت خود بروند.

مؤلف : در معناى این روایت خبرى است از ابن عباس که ذیلا نقل مى شود:

در الدرالمنثور است که ابن ابى شیبه و ابن منذر و ابن ابى حاتم از ابن عباس ‍ روایت کرده اند که گفت : ما با معاویه در جنگ مضیق که در اطراف روم بود شرکت کردیم و به غار معروف کهف که اصحاب کهف در آنجا بودند و داستانشان را خدا در قرآن آورده برخوردیم . معاویه گفت : چه مى شد در این غار را مى گشودیم واصحاب کهف را مى دیدیم . ابن عباس به او گفت : تو نمى توانى این کار را بکنى خداوند این اشخاص را از نظر کسانى که بهتر از تو بودند مخفى داشت و فرمود: لو اطلعت علیهم لولیت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا - اگر آنان را ببینى پا به فرار مى گذارى و پر از ترس ‍ مى شوى معاویه گفت : من از این کار دست بر نمى دارم تا قصه آنان را به چشم خود ببینیم ، عده اى را فرستاد تا داخل غار شده جستجو کنند، و خبر بیاورند. آن عده وقتى داخل غار شدند خداوند باد تندى بر آنان مسلط نمود تا به طرف بیرون پرتابشان کرد. قضیه به ابن عباس رسید پس او شروع کرد به نقل داستان اصحاب کهف و گفت که اصحاب کهف در مملکتى زندگى مى کردند که پادشاهى جبار داشت و مردمش را به تدریج به پرستش ‍ بتها کشانید، و این چند نفر در آن شهر بودند، وقتى این را دیدند بیرون آمده خداوند همه شان را یکجا جمع کرد بدون اینکه قبلا یکدیگر را بشناسند. وقتى به هم برخوردند از یکدیگر پرسیدند قصد کجا دارید، در جواب نیت خود را پنهان مى داشتند چون هر یک دیگرى را نمى شناخت تا آنکه از یکدیگر عهد و میثاق محکم گرفتند که نیت خود را بگویند. بعدا معلوم شد که همه یک هدف دارند و منظورشان پرستش پروردگار و فرار از شرک است ، همه با هم گفتند: ربنا رب السموات و الارض ... مرفقا.

آنگاه ابن عباس اضافه مى کند که دور هم نشستند، از سوى دیگر زن و بچه ها و قوم و خویش ها به جستجویشان برخاستند ولى هر چه بیشتر گشتند کمتر خبردار شدند تا خبر به گوش پادشاه وقت رسید. او گفت این عده در آینده شاءن مهمى خواهند داشت ، معلوم نیست به منظور خیانت بیرون شده اند یا منظور دیگرى داشته اند. و به همین جهت دستور داد تا لوحى از قلع تهیه کرده اسامى آنان را در آن بنویسند آنگاه آن را در خزینه سلطنتى خود جاى داد و در این باره خداى تعالى مى فرماید: ام حسبت ان اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من ایاتنا عجبا چون مقصود از رقیم همان لوحى است که اسامى اصحاب کهف در آن مرقوم شده . و اما اصحاب کهف ، از آنجا که بودند به راه افتاده داخل غار شدند، و خدا به گوششان زد و خواب را برایشان مسلط کرد، و اگر در غار نبودند آفتاب بدنهایشان را مى سوزانید، و اگر هر چند یک بار از این پهلو به آن پهلو نمى شدند زمین بدنهایشان را مى خورد، و اینجا است که خداى تعالى فرموده و ترى الشمس ....

آنگاه مى گوید: پادشاه مزبور دورانش منقضى گشت و پادشاهى دیگر به جایش نشست . او مردى خداپرست بود، و بر خلاف آن دیگرى عدالت گسترد، در عهد او خداوند اصحاب کهف را براى آن منظورى که داشت بیدار کرد، یکى از ایشان گفت : به نظر شما چقدر خوابیده ایم ؟ آن دیگرى گفت : یک روز، یکى دیگر گفت دو روز، سومى گفت بیشتر خوابیده ایم تا آنکه بزرگشان گفت : بى جهت اختلاف مکنید که هیچ قومى اختلاف نکردند مگر آنکه هلاک شدند، شما یک نفر را با این پول روانه کنید تا از شهر طعامى خریدارى کند.

وقتى وارد شهر شد لباسها و هیات ها و منظره هایى دیدکه تاکنون ندیده بود. مردم شهر را دید که طور دیگرى شده اند آن مردم عهد خود نیستند. نزدیک نانوایى رفت پول خود را که سکه اش به اندازه کف پاى بچه شتر بود نزد او انداخت نانوا پول را بیگانه یافت ، و پرسید این را از کجا آورده اى ؟ اگر گنجى پیدا کرده اى مرا هم راهنمایى کن و گرنه تو را نزد امیر خواهم برد. گفت : آیا مرا به امیر مى ترسانى ، هر دو به نزد امیر شدند، امیر پرسید پدرت کیست ؟ گفت : فلانى ، امیر چنین کسى را نشناخت ، پرسید پادشاهت نامش ‍ چیست ؟ گفت : فلانى او را هم نشناخت ، رفته رفته مردم دورش جمع شدند، خبر به گوش عالم ایشان رسید. عالم شهر به یاد آن لوح افتاده دستور داد آن را آوردند آنگاه اسم آن شخص راپرسید، و دید که یکى از همان چند نفرى است که نامشان در لوح ضبط شده ، اسامى رفقایش را پرسید، همه را با اسامى مرقوم در لوح مطابق یافت . به مردم بشارت داد که خداوند شما را به برادرانتان که چند صد سال قبل ناپدید شدند راهنمایى کرده برخیزید. مردم همه حرکت کردند تا آمدند نزدیک غار چون نزدیک شدند جوان گفت شما باشید تا من بروم و رفقایم را خبر کنم و آنگاه آرام وارد شوید، و هجوم نیاورید، و گرنه ممکن است از ترس قالب تهى کنند، و خیال کنند شما لشگریان همان پادشاهید، و براى دستگیریشان آمده اید. گفتند: حرفى نداریم لیکن به شرطى که قول بدهى باز هم بیرون بیایى ، او هم قول داد که ان شاء اللّه بیرون مى آیم . پس داخل غار شد و دیگر نفهمیدند به کجا رفت ، و از نظر مردم ناپدید گردید، مردم هر چه خواستند وارد شوند نتوانستند، لا جرم گفتند بر بالاى غارشان مسجدى بنا کنیم ، و چنین کردند، و همیشه در آن مسجد به عبادت و استغفار مى پرداختند.

مؤ لف : این روایت مشهور است ، و مفسرین در تفاسیر خود آن را نقل کرده و خلاصه تلقى به قبولش کرده اند، در حالى که خالى از چند اشکال نیست :

یکى اینکه از ظاهرش بر مى آید که اصحاب کهف هنوز در حال خواب هستند و خداوند بشر را از اینکه بخواهند کسب اطلاعى و جستجویى از ایشان بکنند منصرف نموده ، و حال آنکه کهفى که در ناحیه مضیق و معروف به غار افسوس است امروز هم معروف است ، و در آن چنین چیزى نیست .

و آیه اى هم که ابن عباس بدان تمسک جسته حالت خواب ایشان را قبل از بیدار شدن مجسم مى سازد، نه بعد از بیداریشان را. علاوه بر اینکه از خود ابن عباس روایت دیگرى رسیده که مخالف با این روایت است . و آن روایتى است که الدر المنثور از عبد الرزاق و ابن ابى حاتم از عکرمه نقل کرده و در آخر آن آمده که : پادشاه با مردم سوار شده تا به در غار آمدند، جوان گفت مرا رها کنید تا رفقایم را ببینم و جریان را برایشان بگویم ، چند قدمى جلوتر وارد غار شد، او رفقایش را دید و رفقایش هم او را دیدند، خداوند به گوششان زد خوابیدند، مردم شهر چون دیدند دیر کرد وارد غار شدند و جسدهایى بى روح دیدند که هیچ جاى آنها پوسیده نشده بود، شاه گفت : این جریان آیتى است که خداى تعالى براى شما فرستاده .

ابن عباس با حبیب بن مسلمه به جنگ رفته بود، در راه به همین غار بر خوردند، و در آن استخوانهایى دیدند مردى گفت : این استخوانهاى اصحاب کهف است ، ابن عباس گفت استخوانهاى ایشان در مدتى بیش از سى صد سال قبل از بین رفته است.

اشکال مهم تر این روایت این است که از عبارت استخوانهاى ایشان در مدتى بیش از سیصد سال قبل از بین رفته بر مى آید که از نظر این روایت داستان اصحاب کهف در اوائل تاریخ میلادى و یا قبل از آن رخ داده ، و این حرف با تمامى روایات این داستان مخالف است ، جز آن روایتى که تاریخ آن را قبل از مسیح دانسته .

اشکال دیگرى که به روایت ابن عباس وارد است این است که در آن آمده : یکى گفت یک روز خوابیدیم یکى گفت دو روز، و این حرف با قرآن کریم هم مخالف است ، براى اینکه قرآن نقل مى کند که گفتند: لبثنا یوما او بعض یوم و اتفاقا کلام قرآن کریم با اعتبار عقلى هم سازگار است ، زیرا کسى که نفهمیده چقدر خوابیده نهایت درجه اى که احتمال دهد بسیار خوابیده باشد یک روز یا کمى کمتر از یک روز است ، و اما دو شبانه روز آنقدر بعید است که هیچ از خواب برخاسته اى احتمالش را نمى دهد.

از این هم که بگذریم در روایت داشت : بزرگترشان گفت اختلاف مکنید، که اختلاف مایه هلاکت هر قومى است . و این یکى از سخنان باطل است ، زیرا آن اختلافى مایه هلاکت است که در عمل به چیزى باشد، و اما اختلاف نظرى امرى نیست که اجتناب پذیر باشد، و هرگز مایه هلاکت نمى شود.

اشکال دیگرى که به آن وارد است این است که : در آخرش داشت : وقتى جوان وارد غار شد مردم نفهمیدند کجا رفت ، و از نظرشان ناپدید گشت . گویا مقصود ابن عباس این بوده که وقتى جوان وارد غار شد دهنه غار از نظرها ناپدید شد نه خود آن جوان ، خلاصه خدا غار مزبور را ناپدید کرد، ولى این حرف با آنچه در صدر خود آیه هست نمى سازد که از ظاهرش بر مى آید که غار مزبور در آن دیار معروف بوده . مگر اینکه بگویى آن روز غار را از چشم و نظر پادشاه و همراهانش ناپدید کرده و بعدها براى مردم آشکارش ساخته است .

و اما اینکه در صدر روایت از قول ابن عباس نقل شده که گفت : رقیم لوحى از قلع بوده که اسامى اصحاب کهف در آن نوشته شده بود مطلبى است که در معنایش روایات دیگرى نیز آمده ، از آن جمله روایتى است که عیاشى در تفسیر خود از احمد بن على از امام صادق (علیه السلام ) آورده ، و در روایت دیگرى انکار آن از خود ابن عباس نقل شده ، چنانچه در الدرالمنثور از سعید بن منصور و عبدالرزاق و فارابى و ابن منذر و ابن ابى حاتم و زجاجى (در کتاب امالى ) و ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده اند که گفت : من نمى دانم معناى رقیم چیست ، از کعب پرسیدم او گفت نام قریه اى است که از آنجا بیرون شدند.

و نیز در همان کتاب آمده که عبدالرزاق از ابن عباس روایت کرده که گفت : تمامى قرآن را مى دانم مگر معناى چهار کلمه را اول کلمه غسلین که اختلاف اعراب در آن به خاطر اختلافى است که در حکایت لفظ قرآن هست . دوم کلمه حنانا سوم اواه چهارم رقیم.

و در تفسیر قمى مى گوید: در روایت ابى الجارود از ابى جعفر (علیه السلام ) آمده که در ذیل آیه لن ندعوا من دونه الها لقد قلنا اذا شططا فرمود: یعنى اگر بگوییم خدا شریک دارد بر او جور کرده ایم .

و در تفسیر عیاشى از محمد بن سنان از بطیخى از ابى جعفر (علیه السلام ) آورده که در ذیل آیه لو اطلعت علیهم لولیت منهم فرارا و لملئت منهم رعبا فرموده : مقصود خداى تعالى شخص رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نیست ، بلکه منظور مؤ منین هستند. گویا مؤ منین دارند این حرف را به یکدیگر مى زنند، و حال مؤ منین چنین است که اگر اصحاب کهف را ببینند سرشار از ترس و رعب شده پا به فرار مى گذارند.

و در تفسیر روح المعانى اسماء اصحاب کهف بر طبق روایت صحیحى از ابن عباس چنین آمده :

1 - مکسلینیا

2 - یملیخا

3 - مرطولس

4 - ثبیونس

‍ 5 - دردونس

6 - کفاشیطیطوس

7 - منطونواسیس

- که همان چوپان بوده و اسم سگش قطمیر بوده است .

راوى مى گوید از على (کرم اللّه وجهه ) روایت شده که اسماى ایش ان را چنین برشمرده :

1 - یملیخا

2 - مکسلینیا

3 - مسلینیا، که اصحاب دست راست ى پادشاه بوده اند

4 - مرنوش

5 - دبرنوش

6 - شاذنوش که اصحاب دست چپش بوده اند و همواره با این شش نفر مشورت مى کرده و هفتمى اصحاب کهف همان چوپانى بوده که در این روایت اسمش نیامده ولى در اینجا نیز اسم سگ را قطمیر معرفى نموده .

و اما اینکه آیا این روایت به على نسبت داده اند صحیح است ، یا صحیح نیست گفتار دیگرى است که علامه سیوطى در حواشى بیضاوى نوشته که طبرانى این روایت را در معجم اوسط خود به سند صحیح از ابن عباس آورده . و آنچه که در الدر المنثور است نیز همین روایت طبرانى در اوسط است که گفتیم به سند صحیح از ابن عباس روایت کرده .

البته در بعضى روایات دیگرى اسامى دیگرى براى آنان نقل کرده اند که حافظ ابن حجر در شرح بخارى نوشته . گفتگواسامى اصحاب کهف بسیار است که هیچ یک هم مضبوط و مستند و قابل اعتماد نیست و در کتاب بحر آمده که اسامى اصحاب کهف عجمى (غیر عربى ) بوده که نه شکل معینى و نه نقطه داشته ، و خلاصه سند در شناختن اسامى آنان ضعیف است .

و روایتى که به على (علیه السلام ) نسبت داده اند همان است که ثعلبى هم در کتاب عرائس و دیلمى در کتاب خود به طور مرفوع آورده و در آن عجائبى ذکر شده .

و در الدرالمنثور است که ابن مردویه از ابن عباس روایت کرده که گفت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود: اصحاب کهف ، یاران مهدى اند.

و در برهان از ابن الفارسى آورده که گفت امام صادق (علیه السلام ) فرموده : قائم (علیه السلام ) از پشت کوفه خروج مى کند، با هفده نفر از قوم موسى که به حق راه یافته و با حق عدالت مى کردند، و هفت نفر از اهل کهف و یوشع بن نون و ابو دجانه انصارى و مقداد بن اسود و مالک اشتر که اینان نزد آن جناب از انصار و حکام او هستند.

و در تف سیر عیاشى از عبدالله بن میمون از ابى عبدالله (علیه السلام ) از پدرش از على بن ابى طالب روایت کرده که فرمود: وقتى کسى به خدا سوگند مى خورد تا چهل روز مهلت ثنیا دارد، براى اینکه قومى از یهود از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) از چیزى پرسش کردند حضرت بدون اینکه بگوید ان شاء الله و استثناء مزبور را به کلام خود ملحق سازد گفت فردا بیائید تا جواب بگویم ، به همین جهت چهل روز خداوند وحى را از آن حضرت قطع کرد، بعد از آن جبرئیل آمد و گفت : و لا تقولن لشى ء انى فاعل ذلک غدا الا ان یشاء اللّه و اذکر ربّک اذا نسیت.

مؤلف : کلمه : ثنیا - به ضمه ثاء و سکون نون و در آخرش الف مقصوره - اسم است براى استثناء. و در معناى این روایت روایات دیگرى نیز از امام صادق و امام باقر (علیه السلام ) رسیده که از بعضى آنها برمى آید که مراد از سوگند وعده قطعى دادن و کلام مؤ کد آوردن است ، همچنان که استشهاد امام (علیه السلام ) در این روایت به کلام رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) با اینکه آن جناب سوگندى یاد نکرده بود کاملا دلالت بر این معنا دارد. و اما این سؤ ال که اگر کسى سوگندى یاد کند و ان شاءالله هم بگوید، ولى پس از انعقاد سوگند آن را بشکند آیا حنث شمرده مى شود و کفاره به عهده اش مى آید یا نه ، بحثى است فقهى .

داستان اصحاب کهف در تعدادى از روایات از صحابه و تابعین و از ائمه اهل بیت (علیهم السلام ) به طور مفصل حکایت شده مانند روایت قمى وابن عباس و عکرمه و مجاهد که تفسیر الدرالمنثور همه آنها را آورده و روایت اسحاق در کتاب عرائس که آن را تفسیر برهان نقل کرده و روایت وهب بن منبه که الدرالمنثور و کامل آن را بدون نسبت نقل کرده اند، و روایت نعمان بن بشیر که در خصوص اصحاب رقیم وارد شده و الدرالمنثور آن را آورده .

و این روایات که ما در بحث روایتى گذشته مقدارى از آنها را نقل کردیم و به بعضى دیگرش اشاره اى نمودیم آنقدر از نظر مطلب و متن با هم اختلاف دارند که حتى در یک جهت هم اتفاق ندارند. و اما اختلاف در روایات وارده در بعضى گوشه هاى داستان مانند روایاتى که متعرض تاریخ قیام آنان است ، و یا متعرض اسم آن پادشاه است که معاصر با ایشان بوده یا متعرض ‍ نسب و سمت و شغل و اسامى و وجه نامیده شدنشان به اصحاب رقیم و سایر خصوصیات دیگر شده بسیار شدیدتر از روایات اصل داستان است و دست یافتن به یک جهت جامعى که نفس بدان اطمینان داشته باشد دشوارتر است .

و سبب عمده در این اختلاف علاوه بر دست بردها و خیانتها که اجانب در این گونه روایات دارند دو چیز است :

یکى اینکه این قصه از امورى بوده که اهل کتاب نسبت به آن تعصب و عنایت داشته اند، و از روایات داستان هم برمى آید که قریش این قصه را از اهل کتاب شنیده اند و با آن رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) را امتحان کردند، بلکه از مجسمه ها نیز مى توان عنایت اهل کتاب را فهمید به طورى که اهل تاریخ آن مطالب را از نصارى و از مجسمه هاى موجود در غارهاى مختلف که در عالم هست غارهاى آسیا و اروپا و آفریقا گرفته شده و آن مجسمه ها را بر طبق شهرتى که از اصحاب کهف به پا خاسته گرفته اند، و پرواضح است که چنین داستانى که از قدیم الایام زبان زد بشر و مورد علاقه نصارى بوده هر قوم و مردمى آن را طورى که نمایاننده افکار و عقاید خود باشد بیان مى کنند، و در نتیجه روایات آن مختلف مى شود.

و از آنجایى که مسلمانان اهتمام بسیار زیادى به جمع آورى و نوشتن روایات داشتند، و آنچه که نزد دیگران هم بود جمع مى کردند و مخصوصا بعد از آنکه عده اى از علماى اهل کتاب مسلمان شدند، مانند وهب بن منبه و کعب الاحبار، و آنگاه اصحاب رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) و تابعین یعنى طبقه دوم مسلمانان همه از اینان اخذ کرده و ضبط نموده اند، و هر خلفى از سلف خود مى گرفته و با آن همان معامله اخبار موقوفه را مى کرده که با روایات اسلامى مى نمودند و این سبب بلوا و تشتت شده است .

دوم اینکه داءب و روش کلام خداى تعالى در آنجا که قصه ها را بیان مى کند بر این است که به مختاراتى و نکات برجسته و مهمى که در ایفاى غرض ‍ مؤ ثر است ، اکتفاء مى کند، و به جزئیات داستان نمى پردازد. از اول تا به آخر داستان را حکایت نمى کند، و نیز اوضاع و احوالى را که مقارن با حدوث حادثه بوده ذکر نمى نماید جهتش هم خیلى روشن است ، چون قرآن کریم کتاب تاریخ و داستان سرائى نیست بلکه کتاب هدایت است .

این نکته از واضح ترین نکاتى است که شخص متدبر در داستانهاى مذکور در کلام خدا درک مى نماید، مانند آیاتى که داستان اصحاب کهف و رقیم را بیان مى کند، ابتداء محاوره و گفتگوى ایشان را نقل مى کند، و در آن به معنا و علت قیام آنان اشاره مى نماید و آن را توحید و ثبات بر کلمه حق معرفى مى کند، سپس اعتزال از مردم و دنبال آن وارد شدن به غار را مى آورد که چگونه در آنجا به خواب رفتند در حالى که سگشان هم همراهشان بود، و روزگارى بس طولانى در خواب بودند. آنگاه بیدار شدن و گفتگوى بار دوم آنان را در خصوص اینکه چقدر خوابیده اند بیان نموده ، و در آخر نتیجه اى را که خدا از این پیش آورد خواسته است بیان مى کند. و سپس این جهت را خاطر نشان مى سازد که از چه راهى مردم به وضع آنان خبردار شدند، و چه شد که دو باره بعد از حصول غرض الهى به خواب رفتند. و اما ساختن مسجد بر بالاى غار ایشان جمله اى است ، که کلام بدانجا کشیده شده ، و گرنه غرض الهى در آن منظور نبوده .

و اما اینکه اسامى آنان چه بوده و پسران چه کسى و از چه فامیلى بوده اند. و چگونه تربیت و نشو و نما یافته بودند، چه مشاغلى براى خود اختیار کرده بودند، در جامعه چه موقعیتى داشتند، در چه روزى قیام نموده و از مردم اعتزال جستند. و اسم آن پادشاهى که ایشان از ترس او فرار کردند چه بوده ، و نیز اسم آن شهر چه بوده ، و مردم آن شهر از چه قومى بوده اند؟ واسم آن سگ که همراهى ایشان را اختیار کرد چه بوده ، و اینکه آیا سگ شکارى بوده یا سگ گله ، و چه رنگى ؟ متعرض نشده است ، در حالى که روایات با کمال خرده بینى متعرض آنها و نیز سایر امورى که در غرض خداى تعالى که همان هدایت است هیچ مدخلیتى ندارد شده ، چرا که اینگونه خرده ریزها در غرض تاریخ دخالت دارد و به درد دقت هاى تاریخى مى خورد.

مطلب دیگر اینکه مفسرین گذشته وقتى شروع در بحث از آیات قصص ‍ مى کرده اند، در صدد برمى آمده اند که وجه اتصال آیات داستان را بیان نموده و براى اینکه داستانى تمام عیار و مطابق سلیقه خود از آب در آورند از دو رو بر آیات نکات متروکى را استفاده نمایند، و همین جهت باعث اختلاف تفسیرها شده ، چون نظریه و طرز استفاده آنان از دور و بر آیات مختلف بوده است ، و در نتیجه این اختلاف کار به اینجا که مى بینیم کشیده شده است .

به روایت لینک:
*توجه : در صورت بازنشدن لینک های بالا مدیر وبلاگ را مطلع نمایید.(التماس دعا)
تمامی حقوق مادی و معنوی وبلاگ نسیم هدایت محفوظ می باشد!
کپی برداری از مطالب ، تنها با ذکر نام و لینک منبع مجاز می باشد.